تبليغاتX
کلشتر دیاری به رنگ زیتون
سلام

یکی از دوستان خاستن عکس مغازه دارای کلشتر رو بزارم پیشنهاد خوبیه فقط من روم نمیشه برم ازشون عکس بگیرم اگه کسی داره و فامیله باهاشون برام بفرسته میزارم تو وبلاگ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز وهیچ کسی را

دیگر در این زمانه دوست ندارم

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز وهر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به کار من نداشته باشد   

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

من ادرس mail ام رو گزاشتم تو بلاگ( ali_rvana@yahoo.com )میتونید عکس مطالب جالب نظرات خصوصیتونو به این ادرس mail کنید برام یا اف بزارید...

هر هفته چک میکنم.

متشکرم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

 *غربت*   

 
ماه بالاي سر آبادي است

اهل ابادي در خواب است

باغ همسايه چراغش روشن,

من چراغم خاموش.

ماه تابيده به بشقاب خيار.به لبه كوزه آب.

غوك ها مي خوانند.

مرغ حق هم گاهي.

كوه نزديك است،پشت افراها, سنجد ها.

و بيابان پيداست.

سنگ ها پيدا نيست, گلچهه ها پيدا نيست.

سايه ها يي از دور , مثل تنهايي آب , مثل آواز خدا پيداست.

نيمه شب ببايد باشد.

دب اكبر آن است ,دو وجب بالاتراز بام.

آسمان آبي نيست , روز ابي بود.

ياد من باشد فردا , بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.

ياد من باشد فردا لب سلخ , طرحي از بز ها بردارم,

طرحي از جارو ها , سايه ها شان در آب .

 ياد من باشد , هر چه پروانه كه مي افتد در آب , زود از آب

درآورم             

ياد من باشد فردا لب جوي, حوله ام را هم با چوبه بشويم.

ياد من باشد تنها هستم.

ماه بالاي سر تنهايي است.

 
( سهراب سپهري )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

با سلام

من واقعا شرمندهام که اینقد دیر وبلاگ رو اپ میکنم چون توی کلشتر نیستم بخوام دربارش بنویسم تازه ترین خبرهارو هم که دوستمون مسعود تو وبلاگ قشنگش میزاره

تو فکره ساخته یه وبلاگه دیگه ام با موضوعات شعر،داستان،برنامه موبایل و... با یه اسمه دیگه که حداقل به نوشته هام ربط داشته باشه

البته مطالب خوب گیرم اومد این وبلاگ رو هم اپ میکنم

از نظراتتون متشکرم

 تا بعد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

 

زندگی‌نامه

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.
در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

بچه ها

 کاغذی بردارید

 بنویسید کبوتر زیباست

 بنویسید کلاغ بی نهایت زشت است

بنویسید که دارا فردا

قهرمان می زاید

 بنویسید که آذر

 بی عروسک هم

می تواند باشد

تا شب جمعه آینده

مشقتان این باشد

که پدر ، دندان دارد ، اما

نان ندارد بخورد...!

                      

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

سلام

من وبلاگه دوستمون مسعود(کلشتر سیتی) رو تازه دیدم دستش درد نکنه هر چی که لازم بوده درباره کلشتر رو توش گفته. من هم اگه مطلبی گیر اوردم بهش میدم که اضافه کنه.

من سعی میکنم درباره کلشتر ننویسم یه سری مطالب جالب اضافه میکنم امیدوارم خوشتون بیاد.

 1                                                                                                             

2 

3

4

5

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

 

در رویاهایم دیدم با خدا گفتگو می کنم. خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟ من در

پاسخش گفتم ، اگر وقت دارید. خدا خندید و گفت :وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟

خدا پاسخ داد کودکی شان. اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند.

و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه سلامتی خود را از دست می دهند تا

پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند. اینکه با 

اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هر گز نمیمیرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز

زندگی نکرده اند. دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم . به عنوان

پدر میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت بیا موزند که آنها نمی توانند کسی را

وادار کنند که کسی عاشقشان باشد. همه کاری که می توانند انجام دهند اینست که اجازه دهند

خودشان دوست داشته باشند.

بیا موزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول  

می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنهایی که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد

تا  آن زخم ها را التیام بخشیم.

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که احساساتشان را چگونه باید 

نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست که فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند. من با خضوع

گفتم: از شما به خاطر این گفتگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت: فقط بدانند که من اینجا هستم ، همیشه.

از  : رابیندرانات تاگور 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

1

2

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

آی آدمها

که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دایم دست و پای میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یازیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتید دست ناتوانی را  

 

 

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

 

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

 

پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

 

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

 

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

 

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

 

اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

 

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

 

" می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "

 

( داستانکی از شل سیلور استاین )

 

 

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما  سکه

صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید می گویند که فردا مرا به زمین

می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا

 بروم؟ خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام

 او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.

کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و

شادی کاری ندارم.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد

 تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که

زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه

ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد

خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟

و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار

هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی

 می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد.

خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم

تمام شود.

کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین 

خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت

خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم.

در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک

 می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از

 خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من

 بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیئت ندارد ولی 

می توانی او را مادر صدا کنی ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

 

عکس شماره 5

 عکس شماره 6

عکس شماره 7

 عکس شماره 8

عکس شماره 9

عکس شماره 10

عکس شماره 11

عکس شماره 12

عکس شماره 13

عکس شماره 14

عکس شماره 15

 

 

 

 

                                      

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

عزیزایی که این وبلاگ رو می خونن لطف کنن

 و ما را از نظر های خوبشون واسه بهبود این وبلاگ محروم  نکنن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  |